تبلیغات
بچه های شیطون
 

شهر تاریک (Dark City)

نوشته شده توسط :Mehdi
سه شنبه 26 بهمن 1389-06:27 ب.ظ

به وبلاگ جدید ما با نام و آدرس جدید بیایید

http://dark30t.blogfa.com

Dark City is a figurative place to spend best moments



یادمان باشد خدایی داریم

نوشته شده توسط :Mehdi
شنبه 24 مهر 1389-06:36 ب.ظ

یادمان باشد خدایی داریم

خدایمان بزرگ است ، به بزرگی بزرگی

زیباست، به زیبایی زیبایی

مهربان، به مهربانی مهربانی

یادمان باشد خدایی داریم توصیف ناپذیر

اما کافی است بدانیم همیشه با ماست

یادمان باشد خدایی داریم

محمد مهدی روحانی،(هاتف شب)



قلبم کاروانسرایی قدیمی است

نوشته شده توسط :Ailin
یکشنبه 18 مهر 1389-09:26 ب.ظ

هر بار که مسافری می آید کاروانسرا را چراغان می کنم و روغن قندیل ها را پر از عشق هر بار دل می بندم و هر


بار فراموش می کنم که مسافر برای رفتن آمده است .
 
نمی گذارد،نمی گذارد که درنگ هیچ مسافری طولانی شود . بیرونش می برد و بیرونش می کند ، و من هر بار در 

کاروانسرای قلبم می گریم . غیور است و چشم دیدن هیچ مهمانی را ندارد . همه جا را برای خودش می خواهد،

همه  جای حجره ها خالی خالی.

                                                      

و روزی که دیگر هیچ کس در کاروانسرا نباشد او داخل می شود با صلابت و سنگین و سخت ؟آن روز دیوارها فرو

خواهد ریخت  و قندیل ها آتش خواهد گرفت و آن روز ،آن روز که او تنها مهمان مقیم من باشد ،کاروانسرا ویران 

خواهد شد . آن روز دیگر نه قلبی خواهد ماند و نه کاروانسرایی .
 


در سینه ات نهنگی می تپد!

نوشته شده توسط :Ailin
شنبه 10 مهر 1389-06:37 ب.ظ

این که  مدام  به سینه ات می کوبد،قلب نیست : ماهی کوچکی است گه دارد نهنگ می شود .


قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس.اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد!


دلم گرفته....

نوشته شده توسط :Ailin
جمعه 9 مهر 1389-05:06 ب.ظ

دلم گرفته از اونایی که می گن دویت دارن اما معنیشو نمی دونن از اونایی که می خوان مال اونا 

باشی اما خودشون ماله تو نیستن از اونایی که زیر بارون برات می میرن اما وقتی افتاب میاد همه 
چی یادشون می ره .


لطیفه

نوشته شده توسط :Mohammad johari
دوشنبه 29 شهریور 1389-01:57 ب.ظ

یک روز یک گنجشک با یک موتوری تصادف می کند و بی هوش می شود. وقتی به هوش می آید، می بیند در قفس است. می زند توی سرش و می گوید: «بیچاره شدم، موتوریه مرد!»


دو شکارچی با هم صحبت می کردند. اولی پرسید:« اگر خرسی به تو حمله کند، چه می کنی؟»
دومی: «با تفنگ شکارش می کنم.»
اولی: « اگر تفنگ نداشته باشی، چه؟»
دومی:« می روم بالای درخت.»
اولی:« اگر آنجا درخت نباشد، چی؟»
دومی: «خب، پشت یک صخره پنهان می شوم.»
اولی: «اگر صخره نبود، چه؟»
دومی:« توی گودالی دراز می کشم.»
اولی: «اگر گودال هم نبود؟»
در این موقع، شکارچی دوم عصبانی شد و گفت: «داداش!  بگو ببینم، تو طرفدار منی یا خرسه؟!

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»


دخترا و پسرا

نوشته شده توسط :Ailin
شنبه 13 شهریور 1389-09:37 ب.ظ

با این که خودم با این مطلب مخالفم اما گذاشتمش .

دختر ها خیلی دوست دارند جای پسر ها باشند اما پسر ها اصلاً دوست ندارند جای دختر ها باشند 
اگر یه دختر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه از خونه فرار میکنه اما یه پسر اگر یک مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو از خونه فراری میده!


یه دختر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه خودکشی میکنه اما یه پسر اگر دو تا مشکل غیر قابل حل داشته باشه اعضای خانواده اش رو میکشه

دختر ها از درس و مدرسه بیزارند ولی پسر ها از درس و مدرسه فراری هستند!

پسر ها به هم حسودی نمی کنن اما دخترا به هم حسودی می کنن.

اگر برادرتون دوست دختر داشته باشه شما سعی می کنید با اون دختر آشنا بشید ولی اگر خواهرتون دوست پسر داشته باشه شما قسم می خورید! که هم پسره و هم خواهرتون رو سر به نیست کنید.

 

دختر ها زیر بار حرف زور میرن اما پسر ها خودشون حرف زور میزنن.

 

یک دختر اگر۲۴ ساعت با دوست پسرش صحبت نکنه افسرده میشه اما یک پسر اگر ۲۴ ساعت با دوست دخترش صحبت نکنه با اون یکی دوست دخترش صحبت میکنه.

 

یک دختر اگر با دوست پسرش به هم بزنه دیگه با هیچ پسری دوست نمیشه اما یه پسر اگر با دوست دخترش به هم بزنه با۲ـ۳ تا دختر دیگه دوست میشه.


یک دختر اگر توی خیابون پسری ازش بپرسه ساعت چنده میگه:ساعت ۷:۳۰اما یه پسر اگر یه دختر ازش ساعت بپرسه میگه :ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه و ۵۵ ثانیه,اینم شماره تلفن من ….. سر ساعت ۸ منتظر تماستم

اگر یه دختر به یه پسر نگاه کنه , پسره فکر می کنه که خیلی خوش تیپه ولی اگر یه پسر به یه دختر نگاه کنه دختره فکر میکنه که پسره چقدر بی چشم و رو هستش!

 

دختر ترشیده میشه اما پسر نه!!!!

 

بعد از خوندن این مطلب پسرا اول ۲ دقیقه فکر میکنن تا مفهوم مطلب رو بفهمند و چون بعد از دو دقیقه نمی فهمند می زنن زیر خنده و میگن! خیلی باحال بود اما دخترا بعد از خوندن این مطلب ۲ ساعت حرص می خورن و فکر میکنن به شخصیت دخترا توهین شده !!!!!!



جذابیت انسانی

نوشته شده توسط :Mohammad johari
شنبه 13 شهریور 1389-02:40 ب.ظ

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند . نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
‘میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟ ‘
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد . مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

پنج سال  پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
‘برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود ! ‘
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما
بخشید



قضاوت علی

نوشته شده توسط :Mohammad johari
شنبه 13 شهریور 1389-02:28 ب.ظ

در زمان خلافت عمر، جوانى به نزد او آمد و از مادرش شکایت کرد. و ناله سر مى داد که :- خدایا! بین من و مادرم حکم کن .عمر از او پرسید:- مگر مادرت چه کرده است ؟ چرا درباره او شکایت مى کنى ؟جوان پاسخ داد: مادرم نه ماه مرا در شکم خود پرورده و دو سال تمام نیز شیر داده . اکنون که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص مى دهم ، مرا طرد کرده و مى گوید: تو فرزند من نیستى ! حال آنکه او مادر من و....

من فرزند او هستم .عمر دستور داد زن را بیاورند. زن که فهمید علت اظهارش چیست ، به همراه چهار برادرش و نیز چهل شاهد در محکمه حاضر شد.

عمر از جوان خواست تا ادعایش را مطرح نماید.جوان گفته هاى خود را تکرار کرد و قسم یاد کرد که این زن مادر من است . عمر به زن گفت :- شما در جواب چه مى گویید؟زن پاسخ داد: خدا را شاهد مى گیرم و به پیغمبر سوگند یاد مى کنم که این پسر را نمى شناسم . او با چنین ادعاى مى خواهد مرا در بین قبیله و خویشاوندانم بى آبرو سازد. من زنى از خاندان قریشم و تا بحال شوهر نکرده ام و هنوز باکره ام .در چنین حالتى چگونه ممکن است او فرزند من باشد؟عمر پرسید: آیا شاهد دارى ؟زن پاسخ داد: اینها همه گواهان و شهود من هستند.آن چهل نفر شهادت دادند که پسر دروغ مى گوید و نیز گواهى دادند که این زن شوهر نکرده و هنوز هم باکره است.

عمر دستور داد که پسر را زندانى کنند تا درباره شهود تحقیق شود. اگر گواهان راست گفته باشند، پسر به عنوان مفترى مجازات گردد.ماموران در حالى که پسر را به سوى زندان مى بردند، با   حضرت  على علیه السلام برخورد نمودند، پسر فریاد زد:- یا على ! به دادم برس . زیرا به من ظلم شده و شرح حال خود را بیان کرد.   حضرت  فرمود: او را نزد عمر برگردانید. چون بازگردانده شد، عمر گفت : من دستور زندان داده بودم . براى چه او را آوردید؟گفتند: على علیه السلام دستور داد برگردانید و ما از شما مکرر شنیده ایم که با دستور على بن ابى طالب علیه السلام مخالفت نکنید.در این وقت   حضرت  على علیه السلام وارد شد و دستور داد مادر جوان را احضار کنند و او را آوردند. آن گاه   حضرت  به پسر فرمود: ادعاى خود را بیان کن .جوان دوباره تمام شرح حالش را بیان نمود.على علیه السلام رو به عمر کرد و گفت :- آیا مایلى من درباره این دو نفر قضاوت کنم ؟عمر گفت : سبحان الله ! چگونه مایل نباشم و حال آنکه از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیده ام که فرمود:- على بن ابى طالب علیه السلام از همه شما داناتر است .حضرت به زن فرمود: درباره ادعاى خود شاهد دارى ؟گفت : بلى ! چهل شاهد دارم که همگى حاضرند. در این وقت شاهدان جلو آمدند و مانند دفعه پیش گواهى دادند.على علیه السلام فرمود: طبق رضاى خداوند حکم مى کنم . همان حکمى که رسول خدا صلى الله علیه و آله به من آموخته است .سپس به زن فرمود: آیا در کارهاى خود سرپرست و صاحب اختیار دارى ؟زن پاسخ داد: بلى !این چهار نفر برادران من هستند و در مورد من اختیار دارند. آن گاه   حضرت  به برادران زن فرمود:- آیا درباره خود به من اجازه و اختیار مى دهید؟گفتند: بلى ! شما درباره ما صاحب اختیار هستید.حضرت فرمود: به شهادت خداى بزرگ و شهادت تمامى مردم که در این وقت در مجلس حاضرند. این زن را به عقد ازدواج این پسر درآوردم و به مهریه چهارصد درهم وجه نقد که خود آن را مى پردازم .سپس به قنبر فرمود: سریعا چهارصد درهم حاضر کن .قنبر چهارصد درهم آورد.   حضرت  تمام پولها را در دست جوان ریخت . فرمود: این پولها را بگیر و در دامن زنت بریز و دست او را بگیر و ببر و دیگر نزد ما برنگرد مگر آنکه آثار عروسى در تو باشد، یعنى غسل کرده برگردى .پسر از جاى خود حرکت کرد و پولها را در دامن زن ریخت و گفت :- برخیز! برویم .در این هنگام زن فریاد زد: اءلنار! النار! اى پسر عموى پیغمبر آیا مى خواهى مرا همسر پسرم قرار بدهى ؟!به خدا قسم ! این جوان فرزند من است . برادرانم مرا به شخصى شوهر دادند که پدرش غلام آزاد شده اى بود این پسر را من از او آورده ام . وقتى بچه بزرگ شد به من گفتند:- فرزند بودن او را انکار کن و من هم طبق دستور برادرانم چنین عملى را انجام دادم ولى اکنون اعتراف مى کنم که او فرزند من است . دلم از مهر و علاقه او لبریز است .مادر دست پسر را گرفت و از محکمه بیرون رفتند.عمر گفت :اگر على نبود من هلاک شده بودم



مطالبی درباره عشق

نوشته شده توسط :Mohammad johari
شنبه 13 شهریور 1389-02:15 ب.ظ

زیبا تربن کلمه........عشق

       زشت ترین کلمه.......بی وفایی

              باک ترین کلمه.......اشک

                            بی همتاترین کلمه.......تنهایی

                                       بی معناترین کلمه........جدایی

                                                   جذاب ترین کلمه..........اشنایی



دلتنگی هایم را دوست دارم

نوشته شده توسط :Shaparak
جمعه 12 شهریور 1389-11:08 ب.ظ

دلتنگی هایم را با تو تقسیم می کنم در برگریزان خاطرات

دلتنگی هایم تنها چیزهایی است که دارم

دلتنگی هایم را دوست دارم چون بوی تو را می دهند،

 چون لبریز از یاد تو هستند

دلتنگی هایم گاهی آواز می شوند و سکوت تنهایی ام را می شکنند

گاهی پرنده می شوند و در رویای با تو بودن پرواز می کنند

من آنها را دوست دارم و ایمان دارم که بالاخره غروب دلتنگی هایم به سپیدی دلخوشی هایم که تو باشی خواهد پیوست.....



معنی عشق چیست ؟

نوشته شده توسط :Mehdi
جمعه 12 شهریور 1389-03:13 ب.ظ

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال

پرسیده بودند که پاسخ هایی که بچه ها دادند عمیق تر و متفکرانه تر از تصورات بود .

 

سوال این بود : معنی عشق چیست ؟

 

· بیلی 4 ساله : وقتی کسی شما را دوست داره اسم شما را متفاوت از بقیه می گه .

وقتی اون شما را صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده

شده.

· ربکا 8 ساله : مادربزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هایش رو

لاک بزنه . پدربزرگم همیشه این کار را برایش می کنه حتی حالا که دستهاش آرتروز گرفتن ..

این عشقه.

· کریستی 6 ساله : عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب

 زمینی سرخ شده خودتون را می دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که

کمی از غذای خودش را به شما بده.

· دنی 7 ساله : عشق یعنی وقتی که مامانم برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از

اینکه بهش بده امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.

· تری 4 ساله : عشق اون چیزی است که لبخند را وقتی خسته ای به لبت می آره.

· امیلی 8 ساله : عشق وقتیه که شما همش همدیگر را می بوسید بعد وقتی از

بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید .

 مامان و بابای من دقیقا اینجوریند.

· بابی 7 ساله : عشق همان باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه

دست نگه  داری و فقط گوش کنی.

· نیکا 7 ساله : اگر می خواهی دوست داشتن را بهتر یاد بگیری باید از کسی که بیشتر

از همه ازش متنفری شروع کنی.

· تامی 6 ساله : عشق مثل یه پیرزن و یه پیرمرد کوچولو می مون

ه که هنوز با هم دوست هستند حتی بعد از اینکه همدیگر را خیلی خوب می شناسند.

· نوئل 7 ساله : عشق اون موقع است که تو به پسره می گی از تی شرتش خوشت

اومده بعد اون هر روز می پوشتش.

· کیندی 8 ساله : موقع تکنوازی پیانو من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده

بودم . به تمام مردمی که من را نگاه می کردند نگاه کردم و بابام را دیدم که وول می خوره و

 لبخند می زنه . اون تنها کسی بود که این کار را می کرد . من دیگه نترسیدم.

· کلر 6 ساله : مامانم من را بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه

ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره.

· الین 5 ساله : عشق اون موقعی است که مامان بهترین تیکه مرغ را میده به بابا.

· کریس 7 ساله : عشق اون موقعی است که مامان ، بابا را خندان می بینه و بهش

می گه که هنوز از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.

· مری آن 4 ساله : عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت را لیس می زنه

حتی اگه تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی .

 

پسر بچه 4 ساله ای همسایه دیوار به دیوار یک آقای مسن بود. این آقا همسرش را از دست

داده بود . پسر بچه وقتی پیرمرد را تنها در حال گریه کردن می بیند به حیاط خانه پیرمرد وارد

می شود و می پرد بغل پیرمرد و همانجا می ماند . وقتی مادرش ازش می پرسد که چه کار

می کردی ؟ میگوید : هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کند." 

  راستی از نظر شما عشق یعنی چی ؟



هندونه

نوشته شده توسط :Mohammad johari
سه شنبه 9 شهریور 1389-03:52 ب.ظ

تو این گرما بیا دیوونه گردیم

 

تو حوض آب یخ وارونه گردیم

 

که این گرمای سوزان کشت ما را

 

برای هم بیا هندونه گردیم !



پیر مرد و عزرائیل

نوشته شده توسط :Mohammad johari
سه شنبه 9 شهریور 1389-03:40 ب.ظ

یه روز یه پیرمردی عزرائیل رو می بینه که داره از دور میادطرفش. ازترس جونش فرارمی کنه می ره داخل یه مهد کودک کنار بچه ها می شینه شروع می کنه به بیسکویت خوردن.
عزرائیل میادپیشش ومیگه: داری چیکار می کنی؟
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قا قا  لی لی میخورم.
عزرئیل میگه: پس قا قا لی لیتو بخور بریم دَدَر


خلبان

نوشته شده توسط :Mohammad johari
سه شنبه 9 شهریور 1389-03:36 ب.ظ

یک روز یک هواپیما از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من یک خلبان حرفه ای ام و شما رو سالم می رسونم.

دوباره چند دقیقه بعد خلبانه می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ای ام و و فرودگاه هم نزدیکه.

باز بعد از چند دقیقه اینبار می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ پلیز ریپیت افتر می: اشهد ان لا الله الا الله.......





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


نویسندگان:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:



Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت





کلیه حقوق این وبلاگ متعلق به بچه های شیطون می باشد، پشتیبان: محمد مهدی روحانی